خردمند مام فریدون چو دیدفرانک بدش نام و فرخنده بودپر از داغ دل خستهی روزگارکجا نامور گاو برمایه بودبه پیش نگهبان آن مرغزاربدو گفت کاین کودک شیرخوارپدروارش از مادر اندر پذیرو گر باره خواهی روانم تراستپرستندهی بیشه و گاو نغزکه چون بنده در پیش فرزند توسه سالش همی داد زان گاو شیرنشد سیر ضحاک از آن جست جویدوان مادر آمد سوی مرغزارکه اندیشهای در دلم ایزدیهمی کرد باید کزین چاره نیستببرم پی از خاک جادوستانشوم ناپدید از میان گروهبیاورد فرزند را چون نوندیکی مرد دینی بران کوه بودفرانک بدو گفت کای پاک دینبدان کاین گرانمایه فرزند منترا بود باید نگهبان اوپذیرفت فرزند او نیک مردخبر شد به ضحاک بدروزگاربیامد ازان کینه چون پیل مستهمه هر چه دید اندرو چارپایسبک سوی خان فریدون شتافتبه ایوان او آتش اندر فگندچو بگذشت ازان بر فریدون دو هشتبر مادر آمد پژوهید و گفت
که بر جفت او بر چنان بد رسیدبه مهر فریدون دل آگنده بودهمی رفت پویان بدان مرغزارکه بایسته بر تنش پیرایه بودخروشید و بارید خون بر کنارز من روزگاری بزنهار داروزین گاو نغزش بپرور به شیرگروگان کنم جان بدان کت هواستچنین داد پاسخ بدان پاک مغزبباشم پرستندهی پند توهشیوار بیدار زنهارگیرشد از گاو گیتی پر از گفتگویچنین گفت با مرد زنهاردارفراز آمدست از ره بخردیکه فرزند و شیرین روانم یکیستشوم تا سر مرز هندوستانبرم خوب رخ را به البرز کوهچو مرغان بران تیغ کوه بلندکه از کار گیتی بیاندوه بودمنم سوگواری ز ایران زمینهمی بود خواهد سرانجمنپدروار لرزنده بر جان اونیاورد هرگز بدو باد سرداز آن گاو برمایه و مرغزارمران گاو برمایه را کرد پستبیفگند و زیشان بپرداخت جایفراوان پژوهید و کس را نیافتز پای اندر آورد کاخ بلندز البرز کوه اندر آمد به دشتکه بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدرچه گویم کیم بر سر انجمنفرانک بدو گفت کای نامجویتو بشناس کز مرز ایران زمینز تخم کیان بود و بیدار بودز طهمورث گرد بودش نژادپدر بد ترا و مرا نیک شویچنان بد که ضحاک جادوپرستازو من نهانت همی داشتمپدرت آن گرانمایه مرد جوانابر کتف ضحاک جادو دو مارسر بابت از مغز پرداختندسرانجام رفتم سوی بیشهاییکی گاو دیدم چو خرم بهارنگهبان او پای کرده بکشبدو دادمت روزگاری درازز پستان آن گاو طاووس رنگسرانجام زان گاو و آن مرغزارز بیشه ببردم ترا ناگهانبیامد بکشت آن گرانمایه راوز ایوان ما تا به خورشید خاکفریدون چو بشنید بگشادگوشدلش گشت پردرد و سر پر ز کینچنین داد پاسخ به مادر که شیرکنون کردنی کرد جادوپرستبپویم به فرمان یزدان پاکبدو گفت مادر که این رای نیستجهاندار ضحاک با تاج و گاهچو خواهد ز هر کشوری صدهزارجز اینست آیین پیوند و کین
کیم من ز تخم کدامین گهریکی دانشی داستانم بزنبگویم ترا هر چه گفتی بگوییکی مرد بد نام او آبتینخردمند و گرد و بیآزار بودپدر بر پدر بر همی داشت یادنبد روز روشن مرا جز بدویاز ایران به جان تو یازید دستچه مایه به بد روز بگذاشتمفدی کرده پیش تو روشن روانبرست و برآورد از ایران دمارهمان اژدها را خورش ساختندکه کس را نه زان بیشه اندیشهایسراپای نیرنگ و رنگ و نگارنشسته به بیشه درون شاهفشهمی پروردیدت به بر بر به نازبرافراختی چون دلاور پلنگیکایک خبر شد سوی شهریارگریزنده ز ایوان و از خان و مانچنان بیزبان مهربان دایه رابرآورد و کرد آن بلندی مغاکز گفتار مادر برآمد به جوشبه ابرو ز خشم اندر آورد چیننگردد مگر ز آزمایش دلیرمرا برد باید به شمشیر دستبرآرم ز ایوان ضحاک خاکترا با جهان سر به سر پای نیستمیان بسته فرمان او را سپاهکمر بسته او را کند کارزارجهان را به چشم جوانی مبین
که هر کاو نبید جوانی چشیدبدان مستی اندر دهد سر ببادچنان بد که ضحاک را روز و شببران برز بالا ز بیم نشیبچنان بد که یک روز بر تخت عاجز هر کشوری مهتران را بخواستاز آن پس چنین گفت با موبدانمرا در نهانی یکی دشمنستبه سال اندکی و به دانش بزرگاگر چه به سال اندک ای راستانکه دشمن اگر چه بود خوار و خردندارم همی دشمن خرد خوارهمی زین فزون بایدم لشکرییکی لشگری خواهم انگیختنبباید بدین بود همداستانیکی محضر اکنون بباید نوشتنگوید سخن جز همه راستیزبیم سپهبد همه راستانبر آن محضر اژدها ناگزیرهم آنگه یکایک ز درگاه شاهستم دیده را پیش او خواندندبدو گفت مهتر بروی دژمخروشید و زد دست بر سر ز شاهیکی بیزیان مرد آهنگرمتو شاهی و گر اژدها پیکریکه گر هفت کشور به شاهی تراستشماریت با من بباید گرفتمگر کز شمار تو آید پدیدکه مارانت را مغز فرزند منسپهبد به گفتار او بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندیدترا روز جز شاد و خرم مبادبه نام فریدون گشادی دو لبشده ز آفریدون دلش پر نهیبنهاده به سر بر ز پیروزه تاجکه در پادشاهی کند پشت راستکه ای پرهنر با گهر بخردانکه بربخردان این سخن روشن استگوی بدنژادی دلیر و سترگدرین کار موبد زدش داستاننبایدت او را به پی بر سپردبترسم همی از بد روزگارهم از مردم و هم ز دیو و پریابا دیو مردم برآمیختنکه من ناشکبیم بدین داستانکه جز تخم نیکی سپهبد نکشتنخواهد به داد اندرون کاستیبرآن کار گشتند همداستانگواهی نوشتند برنا و پیربرآمد خروشیدن دادخواهبر نامدارانش بنشاندندکه بر گوی تا از که دیدی ستمکه شاها منم کاوهی دادخواهز شاه آتش آید همی بر سرمبباید بدین داستان داوریچرا رنج و سختی همه بهر ماستبدان تا جهان ماند اندر شگفتکه نوبت ز گیتی به من چون رسیدهمی داد باید ز هر انجمنشگفت آمدش کان سخنها شنید
بدو باز دادند فرزند اوبفرمود پس کاوه را پادشاچو بر خواند کاوه همه محضرشخروشید کای پای مردان دیوهمه سوی دوزخ نهادید روینباشم بدین محضر اندر گواخروشید و برجست لرزان ز جایگرانمایه فرزند او پیش اویمهان شاه را خواندند آفرینز چرخ فلک بر سرت باد سردچرا پیش تو کاوهی خامگویهمه محضر ما و پیمان توکی نامور پاسخ آورد زودکه چون کاوه آمد ز درگه پدیدمیان من و او ز ایوان درستندانم چه شاید بدن زین سپسچو کاوه برون شد ز درگاه شاههمی بر خروشید و فریاد خواندازان چرم کاهنگران پشت پایهمان کاوه آن بر سر نیزه کردخروشان همی رفت نیزه بدستکسی کاو هوای فریدون کندبپویید کاین مهتر آهرمنستبدان بیبها ناسزاوار پوستهمی رفت پیش اندرون مردگردبدانست خود کافریدون کجاستبیامد بدرگاه سالار نوچو آن پوست بر نیزه بر دید کیبیاراست آن را به دیبای رومبزد بر سر خویش چون گرد ماه
به خوبی بجستند پیوند اوکه باشد بران محضر اندر گواسبک سوی پیران آن کشورشبریده دل از ترس گیهان خدیوسپر دید دلها به گفتار اوینه هرگز براندیشم از پادشابدرید و بسپرد محضر به پایز ایوان برون شد خروشان به کویکه ای نامور شهریار زمیننیارد گذشتن به روز نبردبسان همالان کند سرخ رویبدرد بپیچد ز فرمان توکه از من شگفتی بباید شنوددو گوش من آواز او را شنیدتو گفتی یکی کوه آهن برستکه راز سپهری ندانست کسبرو انجمن گشت بازارگاهجهان را سراسر سوی داد خواندبپوشند هنگام زخم درایهمانگه ز بازار برخاست گردکه ای نامداران یزدان پرستدل از بند ضحاک بیرون کندجهان آفرین را به دل دشمن استپدید آمد آوای دشمن ز دوستجهانی برو انجمن شد نه خردسراندر کشید و همی رفت راستبدیدندش آنجا و برخاست غوبه نیکی یکی اختر افگند پیز گوهر بر و پیکر از زر بومیکی فال فرخ پی افکند شاه